تبليغاتX
عاشق

خسته از عشق

وقتي خاطره هاي آدم زياد مي شه ديوار اتاقش پر از عكس مي شه امّا

 

 هميشه دلت واسه اوني تنگ مي شه كه نمي توني عكسشو به ديوار بزني!

 

اگه يه روزي ء يه جايي تنگ و تاريك بودي كه از ديوارش خون

 

مي ريختء نگران نشو تويه قلب مني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:34  توسط ستاره   | 

مستي

نميداني كه من مستم ز عشقت

                 دگر خستم ز عشقت

نمي خواهي بداني بي قرارم

               ز عشق پاك تو طاقت ندارم

چه كردي تك سوارم با نگاهت

               كه قلبم را ربوده است روي ماهت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:48  توسط ستاره   | 

غرور

هرگز نخواستم غرورم را زير پا بگذارم

               تا براي رسيدن به نگاهت

          گامي تازه بردارم

هركزنخواستم اين عشق آتشين را با چشمان پاكت

             قسمت كنم

نمي دانم چرا اينگونه هستم

                 چرا از عشق تو بي تاب ومستم

كاش ميدانستم

              چه با اين درد جان سوزم كنم 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 16:37  توسط ستاره   | 

عشق و سكوت

مثل يك پروانه عاشق

                      كنار شعله هاي عشق مي سوزم

مثل يك ستاره در ظلمت شب

                      كه در حسرت ماه پشت ابرها پنهان شده

بي صدا نشستم تا شايد

                     بفهمي چه مي گذرد در قلب عاشقم

امّا افسوس تو نه از عشق داني

                      نه از حسرت عشق ، نه از دوري خود

افسوس و صد افسوس كه تو

                      تنها شراب سكوت را مقابل من مي نوشي وبس

آخر من چه كردم كه با سكوتت

              من را هم در پس واژه هاي بي صدا گم كردي......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:59  توسط ستاره   | 

سلام بر و بچ می دونم این پستم هیچ ربطی به عشق نداره اما خوب بازار داغ هری پاتره و اینم جویه که منو گرفته حالا یه عکس از هری photo of Harry Potter and the Order of the Phoenix,  Evanna Lynch, Rupert Grint, Daniel Radcliffe, Emma Watson
راستی بالاخره داستانمو تموم کردم ۱۸۰ صفحه شد هر کی می تونه کمکم کنه که چطوری به چاپ برسونم  .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:20  توسط ستاره   | 

من میدونم که می تونم تموم کنم

رمانمو میگما

الان ۱۲۰ صفحه شده

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:14  توسط ستاره   | 

دارم یه رمان می نویسم با اسم عشق وجنون

            الان ۷۲ صفحه اش را نوشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:51  توسط ستاره   | 

هر شب به آسمان خیره بودی و چنان به چشمانم زل می زدی که خجالت می کشیدم

یک شب به تو گفتم جه می خواهی که اینقدر خیره ای گفتی من ستاره ام را می خواهم گفتم :ستاره ی تو کیست گفتی تنها ستاره ی زندگی ام تویی با خوشحالی گفتم همیشه با تو می مانم اما فقط شبها می توانیم همدیگر را ببینیم

تو هم پذیرفتی تو هر شب با من صحبت می کردی و هر چه دلت می خواست به من می گفتی حالا آنقدر دوستت داشتم که حاضر بودم به زمین بیایم یک شب گفتی:ستاره من الان با ماه هم دوستم او خیلی زیباست

در آن لحظه چشمان اشکبار من را ندیدی و به سادگی از من گذشتی تا به ماهت برسی یم شب تو را با چشمانی خیس از اشک دیدم گفتم این بار چه می خواهی ؟ این بار خورشید را می خواهی؟

گفتی: این بار ستاره را می خواهم ستاره ای که به خاطرم حاضر بود به زمین بیاید

ماه و خور شید زیبایند اما ستاره نیستند با من می مانی؟....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:43  توسط ستاره   | 

بروبچ ۱۲ خرداد تولدمه

                    خوب پیشاپیش تولد خودم و دوست عزیزم گلناز(۸ خرداد ) مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:43  توسط ستاره   | 

بر و بچ ۱۲ خرداد تولدمه

خوب  تولدم پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:38  توسط ستاره   |